|
مي توان براي يک بار به همه دروغ گفت
«برتولت برشت» + نوشته شده در Fri 28 Aug 2009 17:22 توسط چهارم شخص مجهول |
هم مرگ بر جهان شما نيز بگذرد...
+ نوشته شده در Mon 13 Jul 2009 22:42 توسط چهارم شخص مجهول |
هیچ چیز مهمی تو زندگی وجود نداره. مهمترین چیز تو زندگی، خود زندگیه که بی ارزشه. + نوشته شده در Tue 10 Mar 2009 10:38 توسط چهارم شخص مجهول |
امروز آدما دو دسته اند یه عده نامردن..... بقیه هم زنن. + نوشته شده در Sat 31 Jan 2009 10:18 توسط چهارم شخص مجهول |
+ نوشته شده در Mon 22 Dec 2008 16:43 توسط چهارم شخص مجهول |
گفتم خدا جون بسه دیگه، آخه تا کی باید تحمل کنم. برگشت وگفت هی بابا، ای بابا... حالا کجاشو دیدی.این که چیزی نیست . گفتم اصلاً برای چی باید اینجا باشم و هی زجر بکشم. گفت بچه ای دیگه، نمی فهمی، اگه می فهمیدی این سوال رو نمی پرسیدی. گفتم هی بابا، ای بابا... تو هم که به فکر خودتی.تو هم که همه چیو واسه خودت می خوای.کدوم کمال....ولممون کن بابا...ما خودمون آخر کمالیم.... خندید و گفت بچه ای دیگه.نمی فهمی گفتم حالا من هیچی. این پسره رو ببین.آخه این بابا با این عقب موندگیش چه صلاحیتی داشته.آخه این که اصلاً نمی تونه فکر کنه. به چه کمالی می خواد برسه.... باز هم خندید و گفت میگم بچه ای و نمی فهمی واسه همینه دیگه.دو دقیقه پیش اون همین سوال هارو ازم پرسید.اونم می خواست بدونه تو واسه چی رو زمینی.اون از تو بیشتر می فهمه. از تو دو دقیقه جلوتره با تمام عقب موندگی هاش.
+ نوشته شده در Tue 11 Nov 2008 21:37 توسط چهارم شخص مجهول |
یادم میاد یه گل خوشکل بودم نه توی باغچه و نه توی باغ
یه جایی بود.یه کوه بلند.نمی دونم اسمش... یادم نمیاد.داشتم با کوه درددل می کردم. گفتم:من از اینکه گلم خیلی ناراحتم.دوست دارم انسان باشم. گفت:واسه چی؟تو زیبایی داری.یه بوی خوب که همه ازش لذت می برن.قدر خودتو بدون. گفتم:من می خوام انسان باشم تا بتونم عاشق شم.بخندم.گریه کنم.داد بزنم و هر چی تو دلمه خالی کنم. وسطای صحبتمون بود که یه دفه دو تا دوست از صخره ها اومدن بالا.خسته به نظر می رسیدن اما خوشحال بودن.یکیشون گفت عجب هوای خوبی داره این بالا.کاشکی هر روز می تونستیم بیاییم اینجا... دوتایی با هم.خیلی خدا می شد. اون یکی گفت کاش مثل این کوه بودیم.محکم و استوار جوری که هیچ چیزی نتونه تکونمون بده.تازه همیشه هم از هوای تازه لذت می بریم.اصلا کاش آرزوهامون برآورده می شد. داشتن می رفتن پایین که یکیشون گفت:به هر حال امروز خیلی خوش گذشت.خاطره خوبی شد. اونی که مثل من می نالید گفت:الان این خاطره رو واست قشنگترش می کنم. نمیدونم چی شد فقط میدونم قبل از اینکه از گل بودن خودم از زیبایی خودم و از عطر خوشبوی خودم لذت ببرم تو دستای اون بودم و واسه اونا به خاطره خوب تبدیل شدم. چند روز پیش تمام عکس ها و خاطراتم پاک شد.خوشبختانه الان می دونم کیم و از کجا اومدم وگرنه محکوم به تکرار همه خاطراتم می شدم. + نوشته شده در Tue 2 Sep 2008 18:56 توسط چهارم شخص مجهول |
اگر می خواهی آزاد باشی مثل بردگان تلاش کن + نوشته شده در Sat 5 Jul 2008 9:43 توسط چهارم شخص مجهول |
+ نوشته شده در Sun 1 Jun 2008 14:23 توسط چهارم شخص مجهول |
اهل دانشگاهم روزگارم بد نیست یا که یک فرد دگر + نوشته شده در Sun 27 Apr 2008 9:51 توسط چهارم شخص مجهول |
|
| ||||||