|
یادم میاد یه گل خوشکل بودم نه توی باغچه و نه توی باغ
یه جایی بود.یه کوه بلند.نمی دونم اسمش... یادم نمیاد.داشتم با کوه درددل می کردم. گفتم:من از اینکه گلم خیلی ناراحتم.دوست دارم انسان باشم. گفت:واسه چی؟تو زیبایی داری.یه بوی خوب که همه ازش لذت می برن.قدر خودتو بدون. گفتم:من می خوام انسان باشم تا بتونم عاشق شم.بخندم.گریه کنم.داد بزنم و هر چی تو دلمه خالی کنم. وسطای صحبتمون بود که یه دفه دو تا دوست از صخره ها اومدن بالا.خسته به نظر می رسیدن اما خوشحال بودن.یکیشون گفت عجب هوای خوبی داره این بالا.کاشکی هر روز می تونستیم بیاییم اینجا... دوتایی با هم.خیلی خدا می شد. اون یکی گفت کاش مثل این کوه بودیم.محکم و استوار جوری که هیچ چیزی نتونه تکونمون بده.تازه همیشه هم از هوای تازه لذت می بریم.اصلا کاش آرزوهامون برآورده می شد. داشتن می رفتن پایین که یکیشون گفت:به هر حال امروز خیلی خوش گذشت.خاطره خوبی شد. اونی که مثل من می نالید گفت:الان این خاطره رو واست قشنگترش می کنم. نمیدونم چی شد فقط میدونم قبل از اینکه از گل بودن خودم از زیبایی خودم و از عطر خوشبوی خودم لذت ببرم تو دستای اون بودم و واسه اونا به خاطره خوب تبدیل شدم. چند روز پیش تمام عکس ها و خاطراتم پاک شد.خوشبختانه الان می دونم کیم و از کجا اومدم وگرنه محکوم به تکرار همه خاطراتم می شدم. + نوشته شده در Tue 2 Sep 2008 18:56 توسط چهارم شخص مجهول |
|
| ||||||