|
گفتم خدا جون بسه دیگه، آخه تا کی باید تحمل کنم. برگشت وگفت هی بابا، ای بابا... حالا کجاشو دیدی.این که چیزی نیست . گفتم اصلاً برای چی باید اینجا باشم و هی زجر بکشم. گفت بچه ای دیگه، نمی فهمی، اگه می فهمیدی این سوال رو نمی پرسیدی. گفتم هی بابا، ای بابا... تو هم که به فکر خودتی.تو هم که همه چیو واسه خودت می خوای.کدوم کمال....ولممون کن بابا...ما خودمون آخر کمالیم.... خندید و گفت بچه ای دیگه.نمی فهمی گفتم حالا من هیچی. این پسره رو ببین.آخه این بابا با این عقب موندگیش چه صلاحیتی داشته.آخه این که اصلاً نمی تونه فکر کنه. به چه کمالی می خواد برسه.... باز هم خندید و گفت میگم بچه ای و نمی فهمی واسه همینه دیگه.دو دقیقه پیش اون همین سوال هارو ازم پرسید.اونم می خواست بدونه تو واسه چی رو زمینی.اون از تو بیشتر می فهمه. از تو دو دقیقه جلوتره با تمام عقب موندگی هاش.
+ نوشته شده در Tue 11 Nov 2008 21:37 توسط چهارم شخص مجهول |
|
| ||||||